تبليغاتX
روزهای زندگی

روزهای زندگی

آخرین دست نوشته های من

بیهوده زیستن

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:55  توسط حسین  | 

خالی یعنی بی تو ...

دفتر خاطراتمو هر شب ورق میزنم
اسم تو تو هر صفحشه میخونم و میشکنم
خالکوبی کردم اسمتو روی تمام بدنم
تا باورت شه اونی که هر لحظه یادته منم

هرکی میپرسه حالمو میگم همه چیز عالیه
هیچکی نمیدونه چقدر جای تو اینجا خالیه
حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و حالی
خالی یعنی بی تو بی تو یعنی خالی

فکر میکنم نبودنت عادی میشه فردا برام
فردا میاد باز میبینم هیچی به جز تو نمی خوام
با هیچکی حرف نمیزنم هیچ جکی خنده دار نیست
بعد هر زمستونی معلومه که بهار نیست

هرکی میپرسه حالمو میگم همه چیز عالیه
هیچکی نمیدونه چقدر جای تو اینجا خالیه
حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و حالی
خالی یعنی بی تو بی تو یعنی خالی


Cage

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 16:22  توسط حسین  | 

خود را به كه بسپارم

خود را به كه بسپارم

                 وقتی كه دلم تنگ است

           پیدا نكنم همدل

                          دلها همه از سنگ است

         گویا كه در این وادی

                   از عشق نشانی نیست

                               گر هست یكی عاشق

                       آلوده به صد رنگ است

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 14:25  توسط حسین  | 

رفتار من عادی است

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید :

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 15:56  توسط حسین  | 

زندگی

(زندگی )

برای پیوستن به حق باید از روی ناحق گذشت،

و برای گذشتن از ناحق باید از جان گذشت،

و برای گذشت از جان باید از من چشم پوشید،

و برای روی گرداندن از من باید به اخلاص پیوست،

و برای پیوستن به اخلاص باید در او ذوب گشت،

و برای ذوب گردیدن باید به نهایت دوست داشتن رسید،

و برای رسیدن به این نهایت باید عقل را به انتهای تدبیر رساند،

و برای رسیدن به تدبیر باید از مست گردید...

تا عقل مست نشد *** چون وچرا هست نشد

 

زشراب آسمانی که خدا دهد نهانی

به نهان زدست خصمان، قدحی به دست ما ده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 22:9  توسط حسین  | 

دست هایی که کمک میکنند ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 11:11  توسط حسین  | 

بعضی وقتها خیلی دیر می­شه

در دهکده­ای دور افتاده پیرزنی بود که یک پسر به نام روبرت و یک پسر خوانده به نام دنی داشت. سالها گذشت و پیرزن دچار یک بیماری شدید شد. تنها راه برای معالجه اون یک عمل جراحی بود. اما پیرزن هرگز قادر به پرداخت هزینه عمل نبود. خلاصه پیرزن هر روز ضعیفتر می­شد و دنی هر روز غصه می­خورد. اما بعد از چند روز رفتارش خیلی مشکوک شده بود. اون از صبح می­رفت بیرون و شب برمی­گشت. هر روز وضع بدتر می­شد. تا اینکه روبرت تونست به فروختن یک تنها دارائیش که یک گاو بود مقداری از هزینه عمل مادرش رو تأمین کنه. اما هنوز نیمی از هزینه عمل باقی مونده بود.. دنی و روبرت بسیار ناراحت بودن. اما کاری از دستشون بر نمی­اومد. تا اینکه یکروز وقتی برای دعا به کلیسا رفته بودن دزد تمام پولی رو که روبرت برای عمل مادرش تهیه کرده بود دزدید. وقتی اونها به خونه رسیدن و متوجه این مسئله شده بودن خیلی ناراحت شدن. اما هیچ سر نخی از دزد پیدا نکرده بودن. از اون روز حال پیرزن بدتر شد. دنی هر روز از صبح از خونه بیرون می­رفت و وقتی بر­می­گشت مثل آدمهای معتاد صورتش زرد بود و یکراست به اتاق خواب می­رفت و می­خوابید. بعد از گذشت چند روز یهو ناپدید شد. پیرزن که به رفتار دنی شک کرده بود سریع موضوع رو با روبرت در میون گذاشت. بعد از یک هفته دنی بدتر از همیشه برگشت. روبرت جلوشو گرفت و ازش پرسید تا الآن کجا بودی؟ اما دنی جوابی نداد. روبرت دنی رو محکم حل داد و دنی افتاد زمین. در این لحظه بازوی دنی مشخص شد و روبرت دید که چقدر جای سرنگ و آمپول روی بازوشه. به سمت دنی حمله­ور شد و تا جایی که جا داشت دنی رو کتک زد و گفت تو خجالت نکشیدی که پولهای این پیرزنی رو که برای تو اینهمه زحمت کشیده بود رو دزدیدی و با اون رفتی دنبال کیف کردن خودت؟ تو که وضع مالی ما رو بهتر از هر کسی می­دونی؟دنی گفت اما من معتاد نیستم. روبرت گفت پس این همه جای سرنگ چیه؟ اما دنی سرش رو پایین گرفته بود و جوابی نمی­داد. تا اینکه روبرت گفت از این خونه برو بیرون و دیگه بر نگرد. و دنی رو از خونه بیرون کرد. همینطور که روبرت داشت فکر می­کرد که چیکار می­تونه بکنه تا هزینه عمل مادرش رو تهیه کنه یهو به یادش اومد که می­تونه این پول رو از عموش به عنوان قرض بگیره و بعداً بهش برگردونه. هوادیگه تاریک شده بود و تا خونه عموی روبرت کلی راه بود و چون بیرون هوا خیلی بد بود و برف شدیدی می­بارید روبرت تصمیم گرفت تا صبح به اونجا بره و شب رو همونجا پیش پیرزن موند. صبح زود صدای در خونه اومد. روبرت با صدای در از خواب بیدار شد و به سمت در رفت. در رو باز کرد و دید که یک مردی با لباس فرم جلوی در ایستاده.
رورت گفت: سلام. بفرمائید
مرد پاسخ داد: سلام. با دنی کار دارم.
- اما دنی دیگه اینجا زندگی نمی­کنه.
- چطور؟ چرا؟ اون به من گفته بود اینجا می­تونم پیداش کنم.
- ما فهمیدیم که اون معتاد شده و برای تأمین موادش هزینه عمل مادر من رو دزدیده بود.
- اما شما این رو از کجا فهمیدید؟
- اون هر شب دیر می­اومد و همیشه رنگش پریده بود و به کسی نمی­گفت که تا این موقع کجا بوده. تازه من خودم جای سرنگ­ها رو روی دستش دیده بودم.
- اوه خدای من. تو با اون پسر چیکار کردی؟
- من اون رو از خونه بیرون کردم.
- کِی؟
- دیشب.
- اوه. تو اشتباه بزرگی کردی. مدتی بود که دنی هر روز به بیمارستان می­اومد و خونش رو می­فروخت و بقیه وقتش رو صرف تمیز کردن اونجا می­کرد. اون می­گفت که مادر پیر و مریضی داره که احتیاج به عمل جراحی داره. من هم به اون گفتم که مادرش رو عمل می­کنیم اما در ازای اون تو باید اینجا کار کنی... اما یکروز اومد و گفت که می­خواد کلیش رو بفروشه چون حال مادرش خیلی بد شده. علیرقم اینکه ما گفتیم که بدن تو الآن کشش اینکارو نداره اون اسرار کرد و از ما خواهش کرد و گفت اگه اینکارو نکنیم مادرش می­میره. به هر حال ما هم قبول کردیم و امروز برای بردن مادرتون به بیمارستان اومده بودم.

روبرت در حالیکه اشک چشماش رو پر کرده بود محکم روی زانوهاش افتاد و فهمید که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده. مادرش رو به بیمارستان رسوند. اما هر چی گشت اثری از دنی نبود. تا اینکه بعد از دو روز جسد یخ زده دنی رو در حالیکه زیر یک درخت افتاده بود پیدا کردند.

----------------------------------------------------------------

ما آدمها بعضی وقتها خیلی بد می­شیم. بعضی وقتها اونقدر خودمون رو بزرگ می­دونیم که به راحتی به خودمون اجازه می­دیم تا در مورد دیگران قضاوت کنیم. گاهی حتی دنبال یک مدرک هم نمی­گردیم تا بتونه گناه اون شخص رو ثابت کنه.. این رو توی زندگی­هامون نباید فراموش کنیم، که یه داور بزرگ توی عالم هستی وجود داره و اون کسی نیست بجز خدای بزرگ، یگانه داور بر حق. خداست که درمورد گناه دیگران تصمیم می­گیره و در مورد اونها قضاوت می­کنه. بهتره همه چیز رو به اون بسپریم. شاید بعضی وقتها حق با ما باشه و درست حدس بزنیم.. اما با شایدها نمی­شه جرم دیگران رو ثابت کرد و ممکنه دست به اشتباهی بزنیم که هیچوقت قابل جبران نباشه. بهتره همیشه صبر کنیم . زمان همیشه همه چیز رو روشن می­کنه. یک ضرب­المثل هست که می­گه : آفتاب همیشه پشت ابر نمی­مونه .
مراقب باشید که به سرنوشت روبرت دچار نشید. اگه چنین کاری کردید تا دیر نشده عجله کنید.


بعضی وقتها خیلی دیر می­شه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 9:3  توسط حسین  | 

دلم گرفته ، ای دوست ....

دلــــــــــم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من

گـــــه از قفس گریزم کجـــــــــــا روم کجا من؟

 

کجـــــــــــا روم؟ که راهی به گلشنی نـــــدانم

کــــــــه دیده برگشودم به کنج تنگــــــــــنا، من

 

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز

چـــو تختـــه پاره بر مــــوج،رهــا رهــا رهــا من

 

ز من هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هــــــــر آنکه نـزدیک از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی ، نه بـــــــــاده در سبویی

کــــــه تر کنم گــــــــلویی به یــــــــــاد آشنا من

 

ز بودنم چه افـــــــــزود؟نبودنم چه کـــــــــاهد؟

کــــــــــه گویدم به پاسخ که زنـده ام چــرا من؟

 

ستــــــــــاره ها نهفتم در آسمان ابـــــــــــــری

دلـــــــــم گرفته ای دوست هوای گریه بـــا من

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:35  توسط حسین  | 

ای دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 14:35  توسط حسین  | 

رفتن

دلم  تنها یک سکوت ابدی میخواد ... همین و بس . 

..................................................................  

تو فکر رفتنم ... شاید .. 

 به کجا ؟ 

 نمیدونم .. شاید جایی که بشه اونجا تنهای تنها باشم . 

یک کویر .. یا جایی شبیه اون  

که بشه در اون گم بود  .. و گنگ  

تجسم این فضا چقدر شیرین . 

.................................................................. 

کاش ..  

ای کاش هایم را پایانی بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 14:33  توسط حسین  |